السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
143
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
ايشان گفت : به جانب نيكوترين و وسيعترين دشت و فلات روى زمين برويد و در روى آن مشغول كار شويد و براى من شهرى از طلا و نقره و ياقوت و زبرجد و مرواريد بسازيد و در زير اين شهر ستونهايى از زبرجد قرار دهيد و بر روى آنها قصرها و بر بالاى قصرها غرفههايى بسازيد و در زير قصرها درختانى بكاريد و انواع ميوهها را پرورش دهيد و نهرها در زير آن درختان جارى سازيد ، چون من توصيف بهشت را در كتابها اين چنين خواندهام و مىخواهم نظير آن را در زمين داشته باشم . آنها گفتند : اين همه طلا و جواهر از كجا بياوريم كه چنين شهرى بسازيم ؟ شدّاد گفت : مگر نمىدانيد كه ملك دنيا و پادشاهى آن در دست من است ؟ گفتند : مىدانيم ، شدّاد گفت : پس به همهء معادن جواهر و طلا و نقره برويد و هر چه احتياج داريد از آنجا فراهم كنيد و اگر كم بود همهء آن طلا و نقرهاى كه در دست مردم است از آنها بگيريد ، آن وقت به كارگزاران خود نامه نوشت كه مدّت ده سال به جمع آورى آن جواهرات بپردازند و ساخت آن شهر سيصد سال طول كشيد و عمر شدّاد نهصد سال بود ، زمانى كه به او خبر دادند كه ساخت اين شهر به اتمام رسيده ، گفت برويد و پيرامون آن حصارى قرار دهيد و گرداگرد حصار هزار قصر برافراشته بنا كنيد و در نزد هر قصر هزار پرچم و نشانه بر پا كنيد و در هر قصر يكى از وزيران من قرار گيرد ، آنها برگشتند و همهء اين امور را انجام دادند ، آن وقت او به مردم دستور داد كه براى حركت بسوى ( ارم ذات العماد ) حركت كنند و ده سال هم صرف تجهيز ايشان شد ، آنگاه پادشاه بسوى ارم حركت كرد و وقتى كه فقط به مقدار مسافت يك شبانه روز با ارم فاصله داشت ، خداوند عزّ و جل بسوى او و همهء همراهانش صيحهاى آسمانى فرستاد كه همه را هلاك كرد و نه او و نه هيچ يك از همراهانش نتوانستند وارد ارم شوند و اين توصيف ارم است و من هرگز در كتاب نديدهام كه فردى وارد ارم شود و آنچه را آنجا ديده به مردم بازگو كند ، پس اين مرد راست نمىگويد و فقط اهل دين در آخر زمان وارد آن خواهند شد . در ( مجمع البيان ) در آخر اين ماجرا آمده است : به زودى در زمان تو اى معاويه مردى مسلمان كه سرخ رو ، سفيد مو و قد كوتاه است كه بر گردن و ابروى خود خالى دارد ، در طلب شترش وارد آن دشتها مىشود و آنجا را مىبيند ، در همين حين آن مرد نزد معاويه بود و كعب متوجّه او شد و گفت : به خدا قسم اين همان مرد است .